توی شلوغی مردمی که در انتظار رسیدن مترو بودند خودش را بزور جای داد. لحظه ای بعد با هل دادن افراد ناتوانتر زودتر از خیلی ها روی صندلی نشست.چشم بعضی ها نیز مثل لب او از این کار ظفرمندانه متبسم بود. هنوز دقایقی سپری نشده بود که در اولین ایستگاه از جا برخاست و صندلی اش را به پیرمرد موسپید واگذار کرد و مابقی راه طولانی تا مقصد را قهرمانانه !! ایستاد
غزلی زیبا از : جلیل صفر بیگی
دلم لبریز اندوه است و تنگ دوستت دارم
بخوان شعری به آهنگ قشنگ دوستت دارم
قدمهای مرا باران بسمت خانه تان آورد
بدستم شاخه ی یاسی به رنگ دوستت دارم
دلم شد تنگ آن روزی که میزد دست معصومت
مرا در کوچه ی رندان به سنگ دوستت دارم
کلاس اول عشق و دو همشاگردی عاشق
من و تو آن دو شاگرد زرنگ دوستت دارم
نشستم خط به خط با تو نوشتم مشق باران را
به روی دفتر کاهی به زنگ دوستت دارم
در و دیوار این خانه پر است از شعر و افسانه
پر از نقاشی بی آب و رنگ دوستت دارم
...........................................................
دوباره قصه ی ماه و پلنگ دوستت دارم
در ایستگاه مترو نشسته ام،همه چیز سر جای خود قرار دارد قطارها سر ساعت می آیند و میروند،بدون هیچ تأخیر! دیگر نه از ترمزهای آنچنانی خبریست و نه از آزارهائی که چندیست گریبان مردم را گرفته،خواب هم نمیبینم ... تنها قرار است دولت به تعهدات خود مورد مترو عمل کند!!
دلم برای خودم مدام میگیرد
برای این خود ِ ناتمام میگیرد
برای آنکه نشد زلال تر باشد
برای دل پیوسته خام میگیرد
برای آنکه نفهمید دست کیست
که دارد از او انتقام میگیرد
برای آن دل خوش خیالی که
سراغ معجزه صبح و شام میگیرد
هنوز دلخوش گذشته های خود است
نشان زندگی از روی بام میگیرد!!
آبان ۸۸
عجیب دچار تناقض فورمت شده ام

